تبليغاتX
یا چی؟

یا چی؟

آدم بعضی وقت ها دیگر اصلا نمی داند با زندگی اش چه کار کند.

چند درجه به چه ور بچرخاندش. کجا بگذاردش، کجا ببردش اصلا.

آدم به یک جا می رسد که یکهو دیگر نمیداند!

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 0:30 توسط یک ذهنِ متورم!| |

پنجشنبه ی قشنگی نیست، وقتی من فردا امتحان داشته باشم. و الانم دوست داشته باشم موهامو در حد چهار پنج سانت در آرم و به جایِ این که برم این امتحان مسخره رو بخونم یه فیلم ببینم و خیلی چیزهایِ دیگه که بلاه بلاه براشون کفایت می کنه.

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 19:17 توسط یک ذهنِ متورم!| |

آدم حق ندارد یک لحظه خوب باشد یک لحظه نباشد. یعنی آدم حق دارد خوب باشد یا نباشد ولی حالِ آدم حق ندارد همینجوری خوب شود یا بد شود. بدون برنامه و دلیل. یعنی آدم باید توقعش را داشته باشد که یکهو بد شود یا خوب شود. نمی تواند که زیر یک خروار درخت وایسد، یکهو حس کند حالش خوب نیست. آدم باید با برنامه حالش بد شود. با دلیل حالش بد شود. نه این که هوای دم کرده بخورد توی صورتش و آدم حس کند خوب نیست.

ولی در عوض می تواند هر وقت دوست داشت، نباشد. یعنی الان تا عصر، نباشد. یکهو عصر باز بیاید، تا فردا شب باشد، تا یک ماه دیگر نباشد کلا. آدم باید دارای این حق باشد ولی نیست. آدم متاسفانه همیشه هست.

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 15:13 توسط یک ذهنِ متورم!| |

آقا همین الان
یعنی همین ده دقیقه پیش
یه راننده اتوبوسی تو این شهر پیدا شد
که وقتی دید کارتِ اتوبوس مو باد برد و گفت:
آخی باد بردش؟ نمی خواد پول بدی.

نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 15:0 توسط یک ذهنِ متورم!|

مطمئنن کشف جالبی نیست وقتی صبح متوجه می شم که رویِ لباس خوابی که تازه خریدم، عکسِ یه گربه ی کارتونیِ که سوتین قلبی شکل بسته!!! اون هم وقتی که برادرم به لباسم اشاره می کنه و همون چیزی که تو عنوان هست رو بهم میگه!!


پ.ن می خواد؟
نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 22:35 توسط یک ذهنِ متورم!| |